بهینه سازی سایت

ثبت دامنه

آگهی رایگان

طراحی وب سایت

مواد شوینده

تبليغات|طراحی سایتX
*¤*دست نوشته های دخترک*¤*


*¤*دست نوشته های دخترک*¤*

داستان زندگي من كمي از افسانه ي پاندورا بهتر است .آن جا فقط اميد مانده بود اما اين جا هنوز از عشق اثري است .....
بگذريم كه اين جاهم گاه گاهي حال و هواي عدن دارد شايد در انتظار پرومتئوسي باشد......
اما اين جا من
يك دخترك
از تبار شمال
متولد اواخر دهه ي 70
با سني كه 2سال از دو رقمي بودن گذشته
و قلمي ضعيف
اما دلي مالامال از احساس
به تصوير مي كشد
و درخيال اسمش را مي گذارد
دست نوشته هاي دخترك
♥♥♥
تمامي نوشته هاي اين جامتعلق به قلم ضعيف و خاطر مشوشم است اگر دل نوشته اي براي من نبود ذكر منبع مي كنم
سپاس

بدون عنوان



به اندیشیدن خطر مکن
                                 روزگار غریبی است نازنین........



+عکاس رضا واعظ پور

دخترک نوشت١:حکیم ارد بزرگ می فرمایند:«غمگین نباشید چرا که خوشبختی شما می تواند از درون تلخ ترین روزهای زندگی شما زاده شود» و چه امید بخشانه سخن سرایی می کنند....

دخترک نوشت٢:خواستم بنویسم اما زیبایی اشعار شاملو مجالم نداد......

دخترک نوشت٣:به پیشنهاد یک خانم نویسنده ی مهربان کتاب بامداد خمار را می خوانم ابتدایش که چندان چنگی به دل نمی زند:|

دخترک نوشت٤:با این وضع امتحانات به روز شدن بعدی این جا گمانم خرداد باشد مصادف با تولد ١سالگی این جا .....

نوشته شده در 17/2/1391ساعت 04:23 توسط sanam|

یک وقت هایی همان کسی که *مثل هیچ کس نیست*
بد جور این دل وامانده ات را می زند
و آن وقت می زنی به بیخیالی
و تنهایی.........



دخترک نوشت1:مرگ هم خوش سلیقه شده است پور رضا هم آسمانی شد..... 
دخترک نوشت2:بهتر است ادامه  دهیم دیگر هیچ چیز نمی تواند تسکینم دهد...;) 
دخترک نوشت3:درود به ویرجینیا وولف و شاهکارهایش....... 

نوشته شده در 25/1/1391ساعت 01:42 توسط sanam نظر(49) |



روزای آخر زمستون رو نمی خواستم هیچ وقت از دست بدم .به خاطر تعطیلی مدرسه از صبح تمام روزم با صدای شاملو می گذشت :پریا،شازده كوچولو ،شب شعر درu.s.a و از همه مهم تر حافظ
نمي دونم چرا ولي اصلا دلم بهار نمي خواست حوصله ي اون همه شلوغي و همهمه رو نداشتم ولي خب زمان رو كه نمي شه نگهش داشت........ زمستونم رخت بست و بهار اومد .......
يك دفعه وقتي به خودم اومدم ديدم مشغول رو بوسي و تبريك عيد گفتنم آره سال تحويل شده بود و ظاهرا اولين روز بهار اثر خودشو گذاشته بود من خوش حال بودم...انگار نه انگار كه من بي حوصله صبح زود از خواب بيدار شده بودم و با همه ي دلبستگيم به زمستون چشم به راه سال تحويل بودم....
نمي دونم شايد گاهي اوقات زمان خودش حلال مشكلات مي شه و همه چيز رو درست مي كنه
آره همين زماني كه يك دفعه به خودت مياي و مي بيني كه از دست رفته.......

رمز نو شدن را بايد دانست
وگرنه بهار يك فصل تكراري است.......



دخترك نوشت1:كتاب ميرا اثر كريستوفر فرانك واقعا آدم رو به فكر وادار مي كنه
دخترك نوشت2:شهر قصه اثر بيژن مفيد واقعا دوست داشتنيه....

دخترك نوشت3:مسخ كافكا براي خوندن به طرز عجيبي وسوسه كننده است

دخترك نوشت4:سال نو مبارك.......

نوشته شده در 4/1/1391ساعت 05:27 توسط sanam نظر(40) |

 

 

مي داني چيست؟

من براي خودم متاسفم

كه بي دليل گريسته ام

براي آناني كه حتي وجود خارجي هم نداشته اند

من گريسته ام

بي هوا

بي دليل

بي دريغ

آري من بي دريغ گريسته ام

و مراقب بودم نكند كسي از قلم جا افتاده باشد

نمي دانم.....

حافظه ام ياري نمي كند....................

شايد من با بي شرمي تمام براي شخصيت هاي  خيالي يك داستان و كودكان قحطي زده يكسان گريسته ام

و اكنون من متاسفم....

نه....... نمي دانم.........

شايد گريستن كار درستي بود

شايد تاسف من ار گريستن نيست

تاسف من از اين است

كه از يك تبسم دريغ كردم

يك تبسم

يك تبسم هر چقدر تلخ هر قدر تصنعي.........

يك تبسم ساده......

افسوس

من از يك تبسم دريغ كردم.........

 

 دخترك نوشت1:شعرهاي فروغ رو وقتي با صداي خودش گوش مي كنم يه حس و حال ديگه اي داره خيلي دلنشين تره :)

دخترك نوشت2:دارم  مجموعه آن شرلي رو مي خونم 8جلده فعلا جلد دومم خيلي دوسش دارم عين خودم زياد حرف مي زنه:D

دخترك نوشت3:  فرهادی به شیرینش رسید
عاقبت اسکار بی تاب آرام گرفت..........

دخترک نوشت4:روزگار غریبی است نازنین................:x

نوشته شده در 17/12/1390ساعت 08:25 توسط sanam نظر(34) |

نه .........!

دگر هيچ چيز و هيچ احساسي نمي تواند جايش را بگيرد

دوستي را مي گويم!

دير زمانيست كه در بند بند وجودم رخنه كرده

قلبم را مالامال از عشق و محبت ساخته

و هيچ چيز دگر هيچ چيز نمي تواند جايگزينش باشد

چه وابستگي سختي

چه فراق  تلخي دربر دارد

اگر فراقي باشد.........

چرا كه قلب هايمان هميشه با هم است.

 

دخترك نوشت 1:شيطان و دوشيزه پريم پائولو كوئيلو خيلي قشنگه :x

دخترك نوشت 2:دهه ي فجر رو دوست ندارم از پرچم سوزوندن و اين كارا خيلي بدم مياد:(

دخترك نوشت3:يكي يه كتاب خوب معرفي مي كنه؟;)

دخترك نوشت4:براي آن كه دوستيمان پابرجا بماند بهتراست همواره ميانمان فاصله ايي باشد( حكيم اُرُد بزرگ)

 

نوشته شده در 14/11/1390ساعت 03:56 توسط sanam نظر(73) |



گريستن به خاطر شفاي انسان نيست ،به خاطر وفاي انسان است(نادر ابراهيمي)

نادر ابراهيمي نويسنده اي كه باعث شد نظرم نسبت به نويسندگان ايراني به كلي تغيير كند.

اميدوار تر شدم

خيلي خيلي اميدوار تر.......

بين نويسنده هاي ايراني غير از 5آل قلم وچند تن ديگر تصور خوبي نسبت به كتاب هاي ايراني نداشتم  وبا شنيدن اسم كتاب هاي ايراني لرزه بر تنم مي افتاد البته تقصير از من هم نيست تصورم بر مي گشت به رمان هاي عاشقانه ي ايراني كه به گفته ي همه ي آدم بزرگ هاي دوروبرم آدم كتاب نخواند بهتر از اين است كه كتاب خواني را با نوشته هاي آن ها شروع كند!

هنوز هم همان نظر قبليم را دارم اما خواندن آتش بدون دود نادر ابراهيمي اميدوارترم كرد گرچه كتابش در رده ي داستان هاي عاشقانه محسوب نمي شود ولي خب همين قدر كافي بود تا به خودم بيايم و پيش داوري نكنم گرچه هنوز از 7جلد كتاب فقط جلد اول گالان و سولماز ونيمه ي جلد دوم درخت مقدس را خوانده ام اما خب همان هم نظرم را جلب مي كند.

واما يك سپاسگذاري نسبت به كسي كه اين كتاب را معرفي كرد بدهكارم گرچه شايد بعدها كتاب هاي بيشتري بخوانم وآتش بدون دود برايم جزو بهترين ها نباشد اما خب همين هم غنيمتي است.

ممنونم

دخترك نوشت1:به سلامتي اصغر فرهادي

اسكار بي تاب دستان توست..................

دخترك نوشت2:جين آستين عزيز  فكر نكنم هيچ وقت از خوندن غرور و تعصب خسته بشم!ممنونم

دخترك نوشت3:نقاشي هايVladimir Kushفوق العاده ان!افسون كننده و سحر آميزSmile

 

برچسب ها :نادر ابراهيمي,

نوشته شده در 30/10/1390ساعت 10:14 توسط sanam نظر(46) |

اینجا سرزمین واژه های وارونه است:
جایی که گنج، "جنگ" می شود
درمان، "نامرد" می شود
قهقه، "هق هق" می شود
اما دزد همان "دزد" است
درد همان "درد"
و گرگ همان "گرگ" (اين نوشته از من نيست)

 

وقتي براي اولين بار شروع به نوشتن دل نوشته هاي كودكانه ي خودم كردم هرگز در خيال بچه گانه ام نمي گنجيد كه آن قدر ارزش داشته باشند كه عده اي تصميم بگيرند در وبلاگ خود آن را ثبت كنندليكن امروز به طور كاملا اتفاقي در بين وبگردي هايم به دست نوشته هايم آن هم بدون ذكر منبع برخوردم كمي سرخورده شدم دلم ذكر منبع مي خواست اما مهم نيست دست نوشته هاي من كم ارزش تر از آنند كه اين گونه خودم را به آب و آتش بزنم

اما چرا؟ واقعا چرا؟

چرا ناخواسته احساسات ديگران را جريحه دار مي كنيم؟

در مدرسه به ما گفتند اين كار دزدي است اما از دست نوشته هاي من بگذريم در دنياي بيرون از افكار كودكانه ي من دزدي بارها و بارها برابر بي شرمانه تر از اين رخ مي دهد وخدايا  هرچقدر فكر مي كنم مي بينم حقيقت اينست كه ما چقدر پست و كوچكيم

قبلا هم اين قسمت از كتاب بادبادك باز را نوشته ام دوباره هم مينويسم براي تاكيد بيش تر:

بابا گفت: اگر مردی را بکشی، یک زندگی را می دزدی، حق زنش را از داشتن شوهر می دزدی، حق بچه هایش را از داشتن پدر می دزدی، وقتی دروغ می گویی، حق کسی را از دانستن حقیقت می دزدی. وقتی تقلب می کنی، حق را از انصاف می دزدی. می فهمی؟…. بابا گفت : هیچ کاری بدتر از دزدی نیست امیر. اگر کسی چیزیا را که مال خودش نیست بردارد، خواه جان یکآدم باشد، خواه یک تکه نان.. تف به رویش و اگر زمانی همچین کسی به پستم بخورد، وای به روزگارش. می فهمی؟

لينك هايي كه انتظار ذكر منبع داشتم:

http://www.ashpazonline.com/weblog/elinajoon/157059

http://www.ashpazonline.com/weblog/elinajoon/158432

http://my.pcparsi.com/view/post:1112524

 

 

 

نوشته شده در 17/10/1390ساعت 09:56 توسط sanam نظر(52) |





آرام آرام فرود مي آيند

اشك هايم را مي گويم

گرم اند

قلب و چشمم تباني كرده اند

ديدگانم تار است

ومن آرام مي گريم

با دستاني تهي

وخاطري سراسر سردرگم

من به دستاني تهي قانعم

من به اين تباني قانعم

 من فقط مي خواهم چشمانم لبريز از ستاره شود......

نوشته ام از متن زير الهام گرفته بود كه متاسفانه اطلاعي ازنام نويسنده ي متن زير ندارم:

گفتند : ستاره را نمی توان چيد و آنان که باور کردند برای چيدن ستاره حتی دستی دراز نکردند. اما باور کن که من به سوی زيباترين و دورترين ستاره دست درازکردم و هرچند دستانم تهی ماند اما چشمانم لبريز ستاره شد! ستاره های درونت را در شب چشمانت رها ساز و باور کن عشق را هدفی نيست . آنچنان که به دست آيد در ،آغوش جای گيرد و يا در آيينه چشمانت به تصوير نشيند باور کن که عشق خود همه چيز است.


دخترك نوشت 1:بابا گفت: اگر مردی را بکشی، یک زندگی را می دزدی، حق زنش را از داشتن شوهر می دزدی، حق بچه هایش را از داشتن پدر می دزدی، وقتی دروغ می گویی، حق کسی را از دانستن حقیقت می دزدی. وقتی تقلب می کنی، حق را از انصاف می دزدی. می فهمی؟…. بابا گفت : هیچ کاری بدتر از دزدی نیست امیر. اگر کسی چیزیا را که مال خودش نیست بردارد، خواه جان یک آدم باشد، خواه یک تکه نان.. تف به رویش و اگر زمانی همچین کسی به پستم بخورد، وای به روزگارش. می فهمی؟
بخشي از كتاب بادبادك باز اثر خالد حسيني

دخترك نوشت2:نوشته ي بالا مخاطب خاص داشت

 

نوشته شده در 10/10/1390ساعت 10:48 توسط sanam نظر(43) |

شما روح بزرگی دارید

وآدم خوبی هستید

وحتی اگر با تواضع و فروتنی این را رد کنید

من قبول می کنم

پس شما بازیگر خوبی هستید

خوش به حالتان،چه نقش های خوبی را ایفا می کنید!

شاید همه ی ما بازیگریم         نقش های خوب برای همه هست

اما....اما.بعضی از ما نقش های خوبی را ایفا نمی کنیم

بازیگران خوبی نیستیم وفقط ادعا داریم.......افسوس.....

کاش برای مان کلاس بازیگری می گذاشتند

وجنگ رخ می داد!!!!!!

وجنگ برای اولین بار معنای خوب پیدا می کرد!!

وجنگ سر ایفای نقش مهربانی بود،عشق بود،محبت بود

و شاید اصلا این جنگ نبود

نمی دانم اسمش را چه می شود گذاشت

بگذارید،بگذارید کمی فکرکنم............

نه.....بهتر است بی نام بماند،تا ابد.....

گویا کلمات قاصرند

شما بازیگر خوبی هستید تا آخر نمایش روی صحنه نغمه سردهید

 

 

نوشته شده در 24/9/1390ساعت 07:26 توسط sanam نظر(35) |


چرا همه چیز همیشه به تو بستگی دارد؟

اصلا این چه حکایتی است که احساس می کنم به قدر کافی پیشم نمی مانی؟

می دانم هم که اگر از دست بروی دیگر هیچ وقت باز نمی گردی.برایم از هرچیزی هم با ارزش تری.

نمی دانم ولی آرزوهایم را با توجه به تو انتخاب می کنم،افکارم با وجود تو تغییر می کنند.یک جورهایی در هرچیزی که فکرش را بکنی حتی ظاهر و لباس پوشیدنم هم دخالت داری!

درهمه ی مواقع کنارم هستی ولی بازهم گاهی کمبودت را حس می کنم.

ای زمان لعنتی اگر گیرت بیاورم.

 

 

دخترک نوشت 1:هی برنارد به ساعتت احتیاج دارم میشه یه چند روزساعتتو بهم قرض بدی؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده در 5/9/1390ساعت 01:44 توسط sanam نظر(42) |


متاسفانه این استعداد خوب نقاشی کشیدن در وجودمن نیست و یا این که تقریبا بیش از یک ماه از سال تحصیلی می گذرد حتی 1بار هم نمره ی هنرم در اصل متعلق به خودم نبود!واین پست هم تقدیم به محدثه ی عزیزم که سر هر طرح به جای 20 باید40 می شد:)) (بین لینک ها هم اولین لینک وبلاگ محدثه خانم نقاشه :)) ) 

برای خوب کشیدن تمرین و تکرار می خواهد که آن هم متاسفانه فعلا از حوصله ی من خارج است اما با دیدن و تحسین کردن شان چیزی از من کم نمی شود و واقعا هم بعضی از نقاشی هارا می پرستم
مانند این آثار

El Baile del Flamenco en Rojo I

Ballerina


White Note 3
بقیه ی نقاشی ها در ادامه ی مطلب

( ادامه مطلب )


نوشته شده در 5/8/1390ساعت 12:23 توسط sanam نظر(57) |


ازت ممنونم به خاطر این که بهم یاد دادی که شاید 56 سالگی سن زیادی واسه مردن نباشه ولی آدم می تونه از همون مدت کم بهترین استفاده رو ببره

ازت ممنونم چون توی یکی از سخنرانی هات گفتی که می دونی زمان مرگت نزدیکه  پس سعی میکنی از همین زمان کمی هم که داری نهایت استفاده رو بکنی و با همین حرفت  بود که بهم یاد دادی حتی تو سخت ترین شرایط هم امید داشته باشم

ازت ممنونم که بهم این شجاعتو میدی که صاف تو چشمای دبیرم نگاه کنم و بهش بگم ترجیح می دم تمام شعار های تبلیغاتی تو رو حفظ کنم ولی حتی دیگه چشمم به اسم اون شاعر عراقی که نصف شعرش هم عربیه نیفته چه برسه که حفظش کنم چون تو حرف نمی زنی عمل می کنی

ازت ممنونم به خاطر این که باعث میشی وقتی  دچار یه سرما خوردگی ساده میشم یادت بیفتم که چه جوری با سرطان دست و پنجه نرم می کردی و از اون ور چه کار های مهمی هم انجام میدادی ومن  از سرما خوردگیم خنده ام بگیره

ازت ممنونم به خاطر همه ی نبوغی که داشتی

ازت ممنونم به خاطر همه ی کارایی که کردی

ازت ممنونم که واسم یه الگوی نمونه ای

آقای جابز عزیز تو ،توذهنم همیشه یه  اسطوره ای یه اسطوره و  در مورد طول عمر کمت  برای تو فرقی نمی کنه چون تو همیشه هستی

 ودر آخر حرف های باراک اوباما رو در مورد مرگت  می نویسم و زیر قسمتایی رو هم که ازنظرم  خیلی خیلی مهمه خط می کشم چون نمی خوام هیچ وقت یادم بره که تو چه الگویی هستی:

استیو یکی از بزرگترین نوآوران آمریکا بود - آنقدر شجاعت داشت که طور دیگری بیاندیشد، آنقدر جسارت داشت که بداند می‌تواند جهان را تغییر دهد، و آنقدر استعداد داشت که آن را عملی کند.او با ساختن یکی از موفق ترین شرکت‌های جهان از پارکینگ خانه اش، روحیه خلاق آمریکایی را به نمایش گذاشت. او با شخصی کردن کامپیوترها و قرار دادن اینترنت در جیب ما، انقلاب اطلاعات را نه تنها قابل دسترسی بلکه شهودی و لذت بخش کرد.... استیو دوست داشت بگوید هر روز را طوری زندگی می‌کند که انگار آخرین روز زندگی اش است. به همین خاطر، او زندگی را دگرگون کرد، بعضی صنایع را از نو تعریف کرد، و به یکی از نادرترین دستاوردها در تاریخ بشر دست یافت: او شیوه دیدن جهان برای هر یک از ما را عوض کرد.جهان یک انسان صاحب بینش را از دست داده‌است. و شاید هیچ تعریفی بالاتر از این نباشد که بخش بزرگی از جهان از طریق دستگاهی که او اختراع کرد از درگذشت او آگاه شد.

 

برچسب ها :استیو جابز,

نوشته شده در 18/7/1390ساعت 06:01 توسط sanam نظر(45) |

 Myspace Doll Graphics

 

 

 هوراااااااااااا

به سلامتی رفتن معلم های مزخرف از مدرسه

به سلامتی مدیر جد یدی که پارسال  معاون مون بود

به سلامتی بهترین معلم اجتماعی دنیا که امسال بازم معلم مونه

به سلامتی تعطیلی پنج شنبه ها

به سلامتی زود تعطیل شدن سه شنبه ها

به سلامتی چهارشنبه ها و داشتن کلاس با بهترین معلم دنیا

به سلامتی اذیت کردن معاون ها

به سلامتی این که من حتی 1روزم از سال تحصیلی جدید نرفتم مدرسه

به سلامتی حرفای سرکلاس اونم وقتی معلم نمره کم می کنه

به سلامتی اردوهای دانش آموزی

به سلامتی بچه های باحال تخت آخر

به سلامتی ذله کردن معلما اونم وقتی که تهدید می کنن میفرستن دفتر ولی آخر سر خودشون میرن دفتر

درکل به سلامتی همه ی چیزای خوب مدرسه

هورااااااااااااااااااااااااااااا

                           

 

نوشته شده در 4/7/1390ساعت 01:03 توسط sanam نظر(54) |

((تقدیم به آن عزیزی که خودش می داند کیست و تقدیم به روناک هرچند که فقط یک دوست خیالی بود ولی در عین حال بهترین شنونده دنیا برای دست نوشته هایم))

اول از همه باید بگویید گوشتان با من است؟در وضعیت خوبی هستید؟

چیزی مزاحم خواندن تان نمی شود؟ اگر در شرایط خوبی هستید پس من هم شروع می کنم J

وقتی وارد اتاق شدم این قدر ناراحت بودم که بلند  بلند شروع کردم به حرف زدن با خودم (البته از نظر من که دوست خیالی ام روناک هم آن جا بود ولی برای این که ثابت کنم مشکل روانی ندارم می گویم حرف زدن با خودم )

گفتم : ((وااااااای.......نه.........تمام شد

من از دست دادمش...........من...............خدایا من چه کردم ؟ .......خدایا من......))

خب من یک چیز خیلی خیلی با ارزش را از دست داده بودم پس گریه کردنم طبیعی بود ولی حتی گریه ام هم نمی گرفت حالم حتی آن هم بدتر بود طوری که خودم خودم را سرزنش می کردم از دست دادنش این قدر برایم دشوار و مشکل بود که تا مدت ها نمی توانستم فراموشش کنم بعضی اوقات دلم می خواست فکر هایم را یک جا جا بگذارم تا حداقل مدتی آرامش داشته باشم.

خیلی ها می گفتند فراموشش کنم هیچ چیز ارزش این همه فکر کردن را ندارد .دلبستگی آن هم تا این حد ،این خود یک جنون است.

همه گفتند ولی هبچ کس فکر نکرد که من لایق بدتر از این هایم چیزی را که من از دست داده بودم با این آسانی ها نمی شد به دست آورد هیچ کس حتی ذره ای به این فکر نکرد که شاید از دست رفته ی من یک چیز زمینی(مادی) نباشد.هیچ کس کوچکترین شکی به خود راه نداد که شاید من محبت را از دست داده باشم

www.smilehaa.orgwww.smilehaa.org

 

 

نوشته شده در 20/6/1390ساعت 12:02 توسط sanam نظر(59) |

من عاشق حرف زدنم. عقیده دارم که کلمات جادو می کنند.کلمات می توانند بسیاری از تصمیمات را عوض کنند کلمات........

از نظر من در کتاب ها جدا از ماجرا این کلمات است که به داستان جلوه می دهد.

بعضی اوقات بعضی از کلمات را در بعضی از کتاب ها هیچ وقت فراموش نمی کنم

کلمات وقتی درکنار هم قرار بگیرند جمله ها را پدید می آورند و جمله ها خود جزو تاثیر گذارترین ها هستند.

اما حالا...حالا فکر می کنم دیگر کار از حرف گذشته است من اصلا به هیچ طوری نمی توان این فاجعه را وصف کنم.با هیچ جمله ای با هیچ کلمه ای فقط می توانم بگویم خیلی خیلی دردناک است

وتصویر این فاجعه(که اصلا شاید این کلمه برایش درست نباشد) و من از وصفش بیزارم در ادامه مطلب

 

( ادامه مطلب )


برچسب ها :کودکان قحطی زده سومالی,

نوشته شده در 11/6/1390ساعت 01:56 توسط sanam نظر(40) |

1.خدایا چرا باران نمی بارد؟ من روزهاست که چشم به آسمان دوخته ام تا شاید اندکی باران ببارد ، اما هر روز مایوس تر وناامید تر از قبل چشم از آسمان بر می دارم .هر صدایی را که می شنوم آرزو می کنم صدای رعد و برق باشد تا شاید پیامی از سوی باران برایم داشته باشد ولی هیچ ندایی در کارنیست.

یعنی فقط من دلتنگ بارانم؟؟؟؟؟؟ هیچ کس از آن حرفی نمی زند  همه سرگرم کارهای خودشان اند بعضی وقت ها با خودم می گویم نکند آن ها باران را فراموش کرده باشند اما حقیقتش جرئت یادآوری باران به آن ها را هم ندارم نه به خاطر این که مرا چون در حسرت بارانم به سخره می گیرند .نه........ چون می ترسم واقعا یادی از باران به خاطر نداشته باشند و من تنهاتر از قبل در حسرت باران بمانم.

2.خدایا چرا خورشید نمی خندد؟ همه می گویند خورشید خانم مهربان یا خورشیدبر زمین لبخند زد . من گفتم باشد اصلا از این که می گویند خورشید خانم است بگذریم ولی چرا می گویند لبخند زد؟؟؟؟؟؟؟ من وقتی خواستم نگاهش کنم تا لبخندش را ببینم این قدر بد اخلاق بود که نتوانستم حتی خوب ببینمش .غرور سرتاسر وجودش را فراگرفته بود طوری که چشمم اذیت می شد. باخودم گفتم اشکالی ندارد از خورشید هم می گذرم و در حسرت لبخندش می مانم.

3.خدایا یعنی فقط عمر گل کوتاه است؟ همه می گویند گل زود پژمرده می شود و می میرد .من راجع به انسان ها هم همین نظر را دارم شاید این حرف خیلی ها باشد که می گویند عمر انسان کوتاه است ولی منظور من از مرگ چیز دیگری است. به نظر من وقتی یک انسان  انسان دیگر را ناراحت می کند ، ذره ای هم از وجود خودش و هم از وجود فرد مقابل را نابود می کند.

ما هم دیگر را می کشیم......(وقتی قلب از کار بیفتد انسان دیگر مرده است)

ما با هر ضربه ای به هر نوعی که باشد قلب فرد مقابل را می شکنیم و این روند همچنان ادامه دارد تا به روزی می رسد که این شکستنها قلب فرد را برای همیشه نابود می کند. ولی بازهم این مرگ فرد نیست مرگ فرد زمانی است که بعد از همه ی این شکستنها قلبش تبدیل به سنگ شده وحالا برای گرفتن انتقام قلب دیگران را می شکند قلب هایی که تا به حال شکسته نشده اند . او حالا دیگر آسیبی نمی بیند قلبش قبلا نابود شده به زودی خودش هم نابود می شود.

4.خدایا من نفهمیدم زندگی زیباست یا زشت؟ بعضی ها می گویند زندگی خیلی زیباست .مشیری یک شعر دارد که در آن می گوید نمی خواهم بمیرم مگر زور است؟و از دلبستگی ها و اهداف خود در زندگی حرف می زند .سهراب می گوید زندگی باید کرد.شاملو می گوید زندگی بی شرمانه کوتاه است و بعضی ها هم به این شعر اعتقاد دارند که:

زندگی زیباست ای زیبا پسند 

                                   زنده اندیشان به زیبایی رسند                                                                     

بعضی ها هم می گویند زندگی اصلا قشنگ نیست.می گویند زندگی پر از دروغ،حسد و ریا کاری است .خیلی از شاعرها مخصوصا شاعر های معاصراز مرگ حرف می زنند .و خدایا من این وسط مانده ام

حرف سهراب را تصدیق می کنم که می کنم که می گوید زندگی باید کرد وبیشتر اوقات مخصوصا وقت هایی که خوشحالم شعر مشیری را به یاد می آورم و وقتی به این فکر می کنم که چقدر زود رشد کردم و بازی های کودکانه را نمی توان انجام دهم به یاد شاملو می افتم. اما حقیقتش همیشه هم خوشحال نیستم وقتی بدی ها و پلیدی های روزگار را می بینم می گویم زندگی واقعا کثیف است.حال در نظر بگیریم که من سنم آن چنان زیاد نیست و بعضی چیز ها را درک نمی کنم اما باز هم بدی ها را می بینم. خوشبختانه این احساسم همیشگی نیست با دیدن یک لبخند اعتقاداتم زنده می شود.

حالا خدایا اجازه هست من بگویم زندگی هم زشت است هم زیبا و این بستگی به این دارد که تو چطور فکر کنی یا همان شعر معروفی که از اول هم گفتم؟

زندگی زیباست ای زیبا پسند

زنده اندیشان به زیبایی رسند

آن چنان زیباست این بی بازگشت

کز برایش می توان از جان گذشت

 

برچسب ها :دست نوشته های دخترک,

نوشته شده در 4/6/1390ساعت 02:38 توسط sanam نظر(39) |

کاش حد اقل نقاشی ام خوب بود تا تراوُشات ذهنم را به تصویر می کشیدم اما خب........ متاسفانه نیست. یک زمانی هم مدام قلم در دستم بود و دست نوشته هایم شرح تمام وجودم بود اما حالا از همان هم عاجزم.

می دانم که کشیدن از دست من بر نمی آید همیشه زنگ هنر دوستانم ناجی می شدندولی زنگ ادبیات فقط خودم بودم و افکارم. پس چاره چیزی غیر از این نیست که دوباره بنویسم شاید هم زمان ببرد چون عادت کرده ام که بخوانم 

نمی گویم قلم با دستم بیگانه است  نه...........فقط خواندن های مداوم باعث شد بیشتر بسنجم

فقط خواستم بگویم می خواهم از این به بعد بیشتر خودم باشم تا حداقل نام وبم حقیقت پیدا کند

دست نوشته های دخترک

شاید چند تا از نوشته ها واقعا برای خودم باشد ولی دست نوشته از نظر من چیز دیگری است.Smile

نوشته شده در 30/5/1390ساعت 11:50 توسط sanam نظر(28) |

وای خدا آخه این شانسه ما داریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اول مهرکه جمعه است تعطیله دوم مهرهم که شهادته تعطیله ولی خب چه فایده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟باز از سوم مهر باید بریم مدرسه که اونم با اول مهر هیچ فرقی نداره

خب درسته که من گفته بودم دلم واسه مدرسه تنگ می شه ولی منظورم واسه دوستام بود.آخه کی رو دیدید که دلش واسه مدرسه تنگ بشه؟؟؟؟؟؟ ما که نه تو هاگوارتز درس می خونیم نه تو high school musical  . مدیر مدرسه مون هم مثل پرفسور دامبلدور نیست و ناظم مون هم مثل پرفسور مک گوناگل نیست که حتی شده بعضی اوقات هوامون رو داشته باشه.

جدا از دوستامون همکلاسی هایی هم مثل زک افرون و چاد مایکل نداریم که..............

ولی خب درسته حق با اونایی بود که می گفتن این مدت زود می گذره هر سال همین طوره اولش می گم چرا این قدر زود تموم شد بعدش می بینم یکم دیگه مدرسه ها دوباره باز می شه و باز شدن مدرسه ها برا برِ با خر خونی و نفرین معلم های موذیی که فکر می کنن نمره ارث باباشونه و کم نمره میدن. وتفکر برای بهانه هایی  به خاطر لغو امتحان و جیم شدن از سرکلاس........بله دیگه مدرسه هم حال و هوای خودش رو داره نه؟؟؟؟؟؟

  

گفتم یکم عکس بزارم روحیم عوض شه

Myspace Comments - Doll


Myspace Comments - Doll

 Myspace Comments - Doll

 

نوشته شده در 16/5/1390ساعت 02:56 توسط sanam نظر(36) |

بله دیگه همون طور که از عنوانم معلومه هوس یه کتاب کردم یه کتاب خیلی قشنگ و تاثیرگذار یه کتابی که تامدت ها تاثیرش روم بمونه مثل جین ایر،بادبادک باز،رومئو وژولیت با توجه به پایان تلخش و....

یه کتابی که سرهرموضوعی به یه طریقی بتونم ازش مثال بزنم بتونم خودم رو بذارم جای شخصیت هاش و باها شون زندگی کنم .خلاصه اون قدر قشنگ باشه که واسه همیشه لحظه به لحظه ی توصیفاش یادم بمونه

می دونم این درخواستی که دارم خیلی زیادیه ولی از تون می خوام بهترین ،قشنگترین و تاثیر گذارترین کتاب هایی رو که خوندین بهم معرفی کنین هرطوری که باشه از داستان های  شاید کودکانه رامونا گرفته تا داستان های بزرگ چارلز دیکنز و آثار احساسی اسکار وایلد

ممنونم

 

نوشته شده در 1/5/1390ساعت 02:05 توسط sanam نظر(42) |


سلاااااااااااامSmile
این شعری که گذاشتم واسه اخوان ثالثه .من این شعر رو خیلی دوست دارم زیادم طولانی نیست ولی خیلی قشنگه


                              

                                سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت                              

سرها در گریبان است.

کسی سربر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید نتواند

که ره تاریک و لغزان است

وگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم

زچشم دوستان دور یا نزدیک

مسیحای جوان مرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناحوانمردانه سرد است...آی...

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای!

منم من میهمان هر شبت لولی وش مغموم

منم من سنگ تیپا خورده رنجور 

منم دشنام پست آفرینش نغمه ناجور

نه از رومم نه از زنگم همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در بگشای دلتنگم

( ادامه مطلب )


نوشته شده در 23/4/1390ساعت 01:49 توسط sanam نظر(33) |

Design By : 2Khati



ساخت کد موزیک